سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥

ميلاد پروانه

+ به قول ابراهیم نبوی٬ تنها گروهی از ادما که هتل هیلتن یا بهترین سالنها رو برای مراسم عزادای میگیرن ایرانی ها هستن. راستی چرا بیشتر مواقع به عنوان مرده پرست شناخته میشیم ؟ البته خودمون بیشتر مواقع خودمون رو اینطور صدا میکنیم ... کافیه که یک شاعر یا یک نویسنده یا یک بازیگر و غیره و ذالک فوت کنه. اونوقت شروع میکنیم تا دو جا از اون آدما حرف میزنیم خودمون به خودمون شروع میکنیم بد و بیراه گفتن...به قول حسن نراقی در کتاب جامعه شناسی خودمانی.واقعا از ماست که بر ماست !

+ این موضوع را در مورد نوشته های خودم هم میبینم. بیشتر مواقع وقتی حس در سختمنفی و ناراحت کننده و درد آوری دارم خیلی راحتتر میتونم بیانش کنم . شاید عادت کردم ولی نوشتن لحظات شاد و امیدوار کننده برام سختتر بوده همیشه. حالا به هزار و یک دلیل. به قول دوستی که نوشته هامو دنبال میکنه و از نزدیک منو میبینه : نوشته های من فقط قسمتی از من رو میتونه نمایش بده و پویا زنده و شاد و پر امید رو مخفی کرده !  در صورتی که خود من خیلی دلم میخواد بتونم بیشتر از شادی بگم . به هر حال چند وقت پیشا بعد از مدتها یک چیزی نوشتم که به نظرم اومد یکم مثبته ! امیدوارم ازش لذت ببرید...نظرتون رو هم خوشحال میشم بدونم :)

 در سختترین دقایق روزگار ٬
شادترین آوازها را زمزمه میکنیم٬
و هنوز میلاد پروانه ها ٬
لطیف ترین واقعه ء زندگی مان است.

و ما اینگونه امیدواری را تعریف میکنیم ٬
در حال زیستن٬ 
و غوطه ور شدن در لحظه کنون٬
ما همه خوشحالترین خوشحالهاییم.

۱۵ سپتامبر ۲۰۰۶ 
ونکوور


بالاترین: Balatarin

پويا





دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥




یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥

من رای می دهم ٬پس هستم !

<رای دادن یا ندادن مسئله این است!>
مدت مدیدی میشه که دلم میخواد در این مورد بنویسم‌٬ انتخابات شورا ها دلیل خوبیه که حرفهام رو تا حدودی بزنم . چند وقتی که به این ور آب اومدم و به قول اینوریا مهد تمدن ! و دموکراسی ! و آزادی {حریت !} فکر میکردم اکثر مردم ایرانی به خصوص دیگه بهانه هایی مثل حضور شورای نگهبان و بی فایدگی شرکت در انتخابات رو اینجا نمیزنن !‌و اینجا حداقل کمی به جامعه علاقه نشون میدن ! هر چند اینجا هم بهانه هایی مانند نون شب و اینکه فرقی نمیکنه وجود داشت! برای همین من حسابی تاسف خوردم وقتی شورای شهر اینجا رای گیری داشت و با وجود این همه ایرانی کسی نرفت به کاندیداهای ایرانی رای بده و هر کسی یه چیزی اندر احوالات کاندیداها میگفت.

بگذریم شاید یک وقتی بهتر این موضوع رو بررسی کردم ! ولی فعلا نتیجه گیری همینه که تنبلی و بهانه جویی و بی علاقگی مرز و بوم نمیشناسه ! حالا هم در ایران انتخابات شورا ها هست . امیدوارم کسانی که از ۲-۳ انتخابات گذشته بی علاقگیشون رو بیشتر نشون دادن این دفعه  یک رحمی به ماهایی بکنن که امیدمون همین یک چیکه اصلاحاتیه که آروم آروم حرکت لاک پشتیشو میکنه.

<<وزنه برداري از بلند کردن وزنه 250 کيلوئي [مثلا] ناتوان نشان دهد، در دفعات دوم و سوم هم نتواند آن وزنه را بلند کند، اما وقتي باز فرصتي براي او پيدا شود مربي دستور دهد که حالا 350 کيلو بردار. آيا اين شرط عقل است. يا درست تر اين که اگر 250 کيلو نشد وزنه 225 کيلوئي طلب شود....طبقه متوسط ايراني در دوم خرداد رائي داد و گروهي را به ميدان فرستاد، وزنه 250 کليوئي برداشت. جامعه [ که عبارت است از مردم و حکومت] همان وزنه را نتوانستند به سينه بکشانند. تحمل اصلاحاتي که در سال اول و دوم دولت خاتمي خود را نشان داد، به خود دروغ نگوئيم، از عهده مان بيرون بود. آقاي خاتمي [وقتي که ماجراي وزارت اطلاعات و نوار معروف پيش آمد] وقتي که صد نشريه تعطيل شد و آب از آب تکان نخورد، وزنه کوچکتري طلب کرد. به جاي دکتر مهاجراني و آقاي عبدالله نوري، جناب مسجدجامعي و جناب موسوي لاري را به ميدان آورد، کرباسچي نشد مرتضي الويري را در شهرداري نشاند. مردم در انتخابات سال هشتاد نشان دادند که به خاتمي اعتماد دارند، اما فرهيختگان صد در صدي چه نکردند.>>
مقاله امشب آقای بهنود در روز آن لاین خیلی بهم چسبید . مخصوصا قسمتی که درمورد خاتمی عزیز نوشته بودن .

فهرست اصلاح طلبان شرکت کننده در شورای شهر امسال.

این چند خط هم نوشته مسعود بهنود در روزنامه اعتماد ملی که داستان جالبی رو نقل میکنه :
<<نادر روزي آمد به درددل از ما پرسيد شما وقتي كه چيزي در خانه اذيتتان مي‌كند چطور اعتراضتان را بيان مي‌كنيد. يكي از همكلاسي‌ها گفت من ناهار نمي‌خورم [در آن زمان نمي‌دانستيم نام اين كار اعتصاب غذاست] مادرم به وحشت مي‌افتد و پدر را خبر مي‌كند. موضوع مطرح و حل مي‌شود. نادر نه‌تنها اين راه اعتراض را نپسنديد بلكه گفت من هم همين كار را كردم كه گرفتار شدم. و شرح داد كه ما در خانه برادري داريم پراشتها و پرخور[به قول ايرج هر چه مي‌دادنش مي‌گفت كم است/ مادرش مات كه اين چه شكم است] وقتي بشقابم را دست‌نخورده مي‌گذارم، او به اشاره سرهنگ، مي‌پرد و غذاي مرا هم مي‌خورد و خيلي هم خوشحال مي‌شود. همان‌طور كه ما داشتيم به حكايت نادر مي‌خنديديم [همان كار كه شما مي‌كنيد وقت خواندن اين روايت] او بانگ برداشت كه بدتر از همه اينكه غذاي مرا مي‌خورد قوي مي‌شود تازه دو تا هم بر سر من مي‌زند پرخور.>>

لطفا به پدر و مادر و دوستان عزیزتون بسپرید که به جای شما هم رای بدن :)
نظر مثبتتون چیه ؟


بالاترین: Balatarin

پويا





جمعه ۱٠ آذر ۱۳۸٥

Khaneh Ma: This places we call home

بالاخره  فیلم (خانه ما) به کارگردانی آنا فخر رو دیدم . چند وقت پیشا آنا با ما تماس گرفت و اظهار علافه کرد که آخرین فیلمی رو که ساخته ( اولین فیلم بلند مستندش) را در ونکوور نمایش بده و بتونه بیاد و یک جلسه هم  پرسش و پاسخ دربارش داشته باشه. من هم در یک اظهار علافهء متقابل پیشنهادم را برای نمایش فیلم و امکانات موجود را براش توضیح دادم. 

بچه های انجمن ایرانیان دانشگاه هم با این کار موافق بودن و  حتی قرار شد که این فیلم رو نمایش بدیم و از کارگردان خواستم که یک کپی از فیلم رو بفرسته. امشب دیدم فیلم رو ‌٬ با توجه به توضیحاتی که وب سایت فیلم میگه ٬ انتظار داشتم فیلمی در مورد اجتماع و فرهنگ ایران و خانواده ایرانی ببینم ولی خوب همونطور که کارگردان این فیلم هم توی یکی از ایمیل هاش نوشته مردم ایرانی بیشتر این فیلم رو یک فیلم خصوصی خانوادگی میبینن و احتمالا من هم یکی از اونها و آنا امیدواره که بتونه با خارجی ها بیشتر ارتباط برقرار بکنه.

البته به نظر من به جز چند قسمت درخشان فیلم که محیط  خارج خانه هم نقش موثری داشت بقیه قسمتها در منزلهای مختلف برگزار میشد و چند خانواده را نشان میداد که با هم در حال رقص و شادی و در چند قسمت کوتاه (مثل تعارف چایی توسط یکی از خانمها ) بقیه فیلم روی محور مهمونی اون چند خانواده میچرخید. که نمیدونم در کل چقدر فرهنگ ایران رو بتونه به بقیه نشون بده. البته باز با دقت بیشتری این فیلم رو باید ببینم . 

 در کل فکر میکنم از آنا باید پشتیبانی کرد و این نمایش فیلم رو به بهترین شکل برگزار کرد و پیشنهاد ها و انتفادها رو بهش داد تا بتونه با  پشتوانه بهتری کار فیلمبرداری و کارگردانیش رو ادامه بده. امیدوارم همیشه موفق باشه.

لینک : یکی از جشنواره های که  این فیلم نمایش داده شده.


بالاترین: Balatarin

پويا





سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳۸٥

ای ايران

پریشب که خانم غانم با خوندن ای ایران در اول برنامشون یک هیجان عجیبی ایجاد کردن. میخواستم اینکار رو خودم آخر برنامه بکنم ولی پیش دستی خانم غانم جالب انگیز ناک بود. جاتون خالی .

لینک جالب : امروز داشتم اخبار رو میخوندم به این مطلب رادیو زمانه درباره سرود ملی رسیدم.مطلب جالبیه از دستش ندین .

*‌:  عکس  از حاج ایمان


بالاترین: Balatarin

پويا





یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥

نیم گزارش برنامه شب شعر با سيمين غانم

سلام !

جای خیلیا خالی بود ٬ مخصوصا جای آسمون آبی  که میدونم وقتی بفهمه که سیمین غانم رو در کنارمون داشتیم و سه تا آهنگ با پیانو و دف خوندن چقدر افسوس میخوره ! ولی جاش رو خیلی خالی کردم . جایه خیلیا رو خالی کردم. (حتی شما دوست عزیز !‌)‌

نمیدونم چطوری این گزارش رو بنویسم ٬ البته حتما یک گزارش تکمیلی با عکس و توضیح . اینجا در آینده نزدیک  مینویسم . فعلا فقط از باقی مونده ء انرژیم استفاده کنم و بگم چه شب خوب و عجیب و به یاد ماندنی ای بود !‌

عجیب چونکه همراهی سیمین غانم و پذیرفتن دعوتمون و اومدنشون تو وضغیتی برفی ای که ماشینا خیلیاشون تو برف گیر کردن و به یاد ماندنی که بیشتر از ۱۰۰ نفر هم توی این برف اومدن  بالای تپه دانشگاه و اونجا هعه چیز انگار قرار بود به بهترین نحو انجام بشه .

بودن کتاب فروشی نیما که از نورت پاشده بودن با اون همه کتاب و سی دی اومده بود اونجا. خوشحال کننده بود . و جو رو گرم کرده بود. داشتن شیرینی های خوشمزه از شیرینی فروشی سویت آرت از نورت ونکوور والبته روزنامه شهروند که با چاپ پوستر برناممون موجب دلگرمی بیشتر شده بود باعث میشد یادمون بمونه که هنوز آدمایه زیادی هستن که حاضرن این جور برنامه هارو  حمایت کنن و مهمتر از همه کمکها ٬ کمک بچه های انجمن ایرانیان دانشگاه سایمون فریزر بود که واقعا دستشون درد نکنه که تک تکشون حسابی زحمت کشیدن. صبا ٬ تینا  ٬‌صدف ٬ فراز ٬‌علی رضا و پیام نمیدونین امشب در کنار شما ها چقدر احساس خوبی کردم. بازم ممنون.

و از همه مهمتر مردم و دانشجوهای با محبت و صمیمی که باعث شدن من برای اولین بار مجری گری رو بدون دلهره انجام دادم (اولین بار = اولین بار که مجری گری میکنم و اولین بار که دلهره نداشتم !) . البته واقعا وقت نشد که روش کار بکنم و گرنه خیلی بهتر میشد. این آخریا به ذهنم اومد که کاشکی مثلا یه جایی یک قطعه از کارهای بابک بیات رو میزاشتیم و  یک شعر از عمران صلاحی میخوندم و یاد این دو را زنده میکردم.

خوب یادم باشه برای بعد ه ها که بیشتر وقت بزارم برای آمادگی . حیف که الانم باید برم بقیه پروژه رو برای فردا تموم کنم و با این حس ه خوب نمیشه خوابید . ولی به قول مادر ‌ّ در دور دستم ( انقدر به زودی هممون زیاد بخوابیم...)

شبتون خوش.


بالاترین: Balatarin

پويا





پنجشنبه ٢ آذر ۱۳۸٥

شب شعر و موسيقی

برنامه آخر این ترم که با بچه ها هیءتی داریم آماده میکنیم یک شب شعر و موسیقی خیلی خفن هست ! میگین چرا !‌ ریز برنامش رو بهتون تا حدودی بگم :

۱) خانم سیمین غانم قراره اون شب  یعنی همین یک شنبه اونجا حضور داشته باشن. و حتی برامون یک آهنگ بخونن به همراه پیانیست پیشنهادی خودمون :)

۲) دو تا گروه موسیقی از ۲ ماهه که دارن تمرین میکنن برای اون شب و هر کدوم دو تا برنامه مجزا اجرا میکنن ( یکی تلفیقی یکی سنتی)

۳) شب شعر ! آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است ! مابین این برنامه ها هم بچه ها   شعر های خودشون یا شعرای دیگه رو قراره بخونن !‌:)

۴) یک شیرینی فروشی فرانسوی (البته صاحبه مهربانش ایرانیه)  کلی شیرینی تر و خامه ای اسپانسرمون کردن ! که قراره لذتشو ببریم.

   بازم بگم ؟ بسه دیگه !‌ حالا نظر مثبتتون برای شرکت در این برنامه چیه ؟‌

 مکان : دانشگاه سایمون فریزر ٬ برنابی
زمان :‌۶ عصر یکشنبه ۲۶ نوامبر


بالاترین: Balatarin

پويا








پويا

----------------------------------

Cafe Radio

----------------------------------

Change for equality

----------------------------------

خانه
آرشیو
ایمیل

----------------------------------

 RSS

Enter your email address:

Delivered by FeedBurner

----------------------------------

----------------------------------



----------------------------------



----------------------------------


----------------------------------

بازدید :

آمار وبلاگ :